داستان جالب “شیطان بازنشست شد !”

امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
داستان جالب “شیطان بازنشست شد !”

امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
خوب بعدش چی؟؟
یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستایی مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق
كوچك ماهیگیری از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهی بود. از مكزیكی
پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تا رو گرفتی؟ مكزیكی پاسخ داد:
مدت زیادی طول نكشید.
آمریكایی: پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
مكزیكی: چون همین تعداد هم برای سیر كردن خانواده ام كافیه.
آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چه كار می كنی؟
مكزیكی: تا دیر وقت می خوابم، یك كم ماهیگیری می كنم، با بچه هایم
بازی می كنم، بعد می رم تو دهكده می چرخم. یه گیلاس مشروب می خورم
حماقت تا کجا !!!!!!!!!!!!!!
داستان پیرمرد – بسیار زیبا
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
یک داستان عشقی غم انگیز
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
داستان خیلی جالب آب و آتش
این داستان واقعی است
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
زود قضاوت نکن.........
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
داستان ” دعای کشتی شکستگان”

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.
هوش ایرانی
یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره…
پیرمرد و دخترک

SmSiSmS.ir
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای
:سنگی پیرمرد از دختر پرسید
غمگینی؟
نه
مطمئنی؟
نه
چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
چرا؟
شجاعت یعنی ...؟!

SmSiSmS.ir
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
دروغهای مادرم

SmSiSmS.ir
| بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
وقتی این داستانو خوندم خیلی خیلی احساسم یه مادرم بیشتر شد تقدیم
به همه مادران:
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به
اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب
من ریخت
و گفت،:"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به
من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد
برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک
دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت
و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد
و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و
گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست
ندارم؟"
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!
![]()
SmSiSmS.ir
| بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ
میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره
برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران،
کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده،
پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو
جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر
آمد.
کوتاهترین داستان ترسناک جهان: فقط 12کلمه!!
![]()
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسندهاش مشخص
نیست!
داستان بسیار زیبا و تاثیر گذار “ هدیه “
.jpg)
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از
برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد
متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و
آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین
مال شماست ، آقا؟”
داستان بسیار زیبای ” حکمت روزگار ” (داستان واقعی)

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه
معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک
خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر
وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک
می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک
نجات داد.
پدری که مجبور به خودکشی شد.
![]()
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر
دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.در
بیمارستان كودك به دلیل...
داستان کوتاه “ملاقات ما انسان ها با خدا”

بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت
نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و
آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را
باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
داستان بسیار ساده و آموزنده ” مداد ”
![]()
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
خدا چه شکلیه ؟!
![]()
بزرگترین سایت اس ام اس ایرانیان
SmSiSmS.ir
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما
مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش
کوچولوش بیاره...